![]() |
دختری از لابه لای علف زارها |
![]() |
|
یک اعتراف
بازگشتم به خاطر مریم مقدسی که قرار بود آمینمان بگوید! ----------------------------------------------
به حرف هایم گوش میدهی؟ بانوی تابستانی ات دارد جان میدهد از باد بیشتر چه بر سرم آوردی؟ در میان همان فصل برف و بادی که لحظه ها در انتظارش به سر بردم میان آن روزهای سرشار از طعم تلخ پوست انار چه بر سرم امده است؟ نیستی که ببینی مرا و چشمان وحشی ام را که دیگر از آن چشم های غمگین اثری نمی یابی به جز نگاه وحشیانه ام برای به دست آوردن حق و حقوقم تعجب نکن! !!!!!! روزی اسطوره ی عدالتم بودی روزی معنای مجسم حق بودی اما در عجبم که چگونه ماجرای ساده ی مرا به قضاوتی پوچ نشستی و بعد شکست..تندیس رویاهایم شکست !!!!
یادم هست هر چه که بودی با وا ژه ی دروغ بیگانه بودی و حالا تا سف خواهم خورد که صداقت قلبی ات را چه کسی به تاراج میبرد ؟ وقتی که قسم میخوردی این ثانیه ها را تا ابد جاودانه خواهم گذاشت من شاکی ام من شاکی ام نسبت به آدم و این خلیفه ی خدا در روی زمین هنوز هوا گرم و سوزان است من اینجا تو آفریقا پاریس تهران یا شاید هم اردستان ...................... عروسک خوبی بودم نه؟
شبی خود خدا را در آغوش گرفتم بر روی لجن زارهای جنگل های دور مرا بس است لذت داشتن همین آغوش ولی تو یادت بماند فلسفه ی نقطه چین ها را................ مردانه زندگی کن از جنس عرق بازو
نوشته شده توسط رویا ازجایی نزدیک به خودت
|
|
2 نوشته شده در
جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 22:33 توسط ملکه |
|
|
ديگر هيچ نخواه هيچ نپرس نگو كه بانوي علف زارها راهبه ي دير ها خداي من چه بر سرت آمده است؟
مدت ها ست نه حرفي زده ام نه چيزي نوشته ام . مدت ها بود كه از اين شهر از اين مردم چقدر كه دور مانده بودم و چقدر فاصله فاصله فاصله حالا باز گشته ام من اينجا و سفره 7 سيني كه نمي دانم در كجاي ذهن متروكم به فراوشي سپرده شده بود هنوز هم جان مي دهم براي مقدس زمپني كه گور آرزوهايم شد هنوز هم نفس هايم را مديون اين خاك گل آلودم هنوز هم مي شود شب هايي كه آواره ي شنزار هاي اين كوير شوم هنوز هنوز هيچ چيز تفاوتي نكرده است مردم همان هستند كه بودند آفتاب /مهتاب /هوا/ زمين همه چيز را كه نگاه كني مثل گذشته هاي دورش بي هيچ تغييري اما من عوض شده ام نه علف زاري برايم مانده است نه جاده اي و نه پايي براي دويدن چند شمع گلاب قرآن و دختري كه ضجه ميزند در بالاي گوري بي نشان امسال نه سفره 7 سين داشتيم نه دل خوش چقدر كه جاي خيلي چيزها خالي بود خالي تر از هميشه چقدر راحت حضرت خدا ما را بدون سفره و دستان او را بدون سمنو گذاشت آخر ميداني قرار بود او سمنوي امسالمان را بياورد اما حالا ديگر هيچ چيز از چشمانش باقي نمانده است كه بيايد و ....... و موهايش رها شده دردست طوفاني سهمگين شب ها خوابم نمي برد لاي لاي در آغوشت دلم حافظ و شب يلدا مي خواهد دلم و ان يكاد بار ها و بارها مي خواهد لاي لاي لاي..... بخواب كودك من يادت هست آن شب ؟... غم دل تو را و اشك چشمان مرا...... ... 1 روز 2روز هر روز و هر روز من و گل هاي رز قرمزي كه هيچ وقت برايت نياورده بودم و جشن تولدي بدون كيك حالا تمام تولدهاي آدم ها را با گل رز و كيك جشن خواهم گرفت ساعت 9:55 درست همان لحظه من سوره ي يس نذر هاي ساليا نه ام و ماهي قرمزي كه چقدر تنها بود يا محول ..... يا حسين دلم دلم دلم بوي خاك مي دهد لبخندي هم نزن كه بيچاره دخترك ديوانه شده است چه كنم ديگر افتاده ام به گرد گيري و خانه تكاني.........
راستي یوسف گم گشته باز آید به کنعان عاقبت و سلام چشمان قرمز یوسفم آمد به کنعان... اما چقدر زود دیر میشود در آخرآخرین روزهای فصل برف و باد انتظارت راپایکوبی می کردم و تو آمدی نه خاطره ای داشتی از شب های پاریسی ات نه جنگلی و نه هیزمی فلسفه ی نقطه چین ها را هم که ..... این هم بماند من تو و یادبودی از چشمان وحشی ام و قول دادنت قول میدهم به تمام مقدسات که این لحظات را جاودانه باقی بگذارم حالا باز هم نقطه سر خط...... . .. به صلیب آویختنم را هزاران بار خواهی دید و جان دادنم که ای کاش بار دیگر امیدی بود دیداری و نگاهی من و درخت کاجی که خودت خواستی بالای سرت باشد نگاه کن مرا نگاه تو خوب است مرا بس راه دور است خدا را می یابم در فاحشه خانه هاحتی بیشتر از مسجدها حالا تو چقدر که از رگ گردنت هم به خدا نزدیکتری به آسمان به ستاره آرامشی بایدت بگیر آسوده بخواب بی رنج و غصه فقط 20 تا 20 بهار 20 زمستان مثل یک گل لاله پر پر شد و رفت الهی من بمیرم برای آن قلب رنج کشیده ات الهی من بمیرم که چقدر حیف شدی که حالا وقت رفتنت نبود....... هر روز برایت گل میفرستم هر روز هزاران هزار بار خواهم مرد این روزها برایم اردستان حکم دیگری دارد بیشتر از همیشه بیشتر از هر لحظه چقدر که دوست دارم این جا بودن را نترس نگران نباش کم نیاورده ام هنوز هستم شاید این آخرین نوشته باشد شاید هم نباشد اما حالا که افتاده ام به گردگیری بگذار بگویم که چقدر دلم تنگ میشود برای همه چیز هایی که در این 8 ماه پیدا کرده بودم برای وحید / لیلا/بهار / مهرداد/ محمد./ علی / مریم /سینا/ همه و همه برای آدم هایی که قرار بود دوست باشند اما دشمن هم نبودند چقدر خندیدم گریستم
ممنونم برای همه ی کامنت ها / دلداری ها /امید ها/نا امیدی ها/برای تمام فحش هایی که از در و دیوار نثارم میشد ممنونم برای روزگارانی که با شما گذراندم و یک معذرت خواهی باقی خواهد ماند برای شب هایی که ملکه رویا مي آمد و بعد چقدر سوال هایی که بی جواب میماند حالا خوشحالم که دیگر فلسفه ی وجود این رویای بیداری برای کسی مهم نیست رفتم مرا ببخش مگو او وفا نداشت راهی به جز گریز و درد برایم نمانده بود به خدایم بسپارید رویا |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 15:27 توسط ملکه |
|
|
.....................................................................
.......................................................................... ..................................................................... .......................................... ................................... ........ .............. ................................................................... دلم گرفته به اندازه ی تمام این نقطه چین ها |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 16:15 توسط ملکه |
|
|
آهای عزیز دل کجا ماندی؟
این بار از لا به لای فصل برف و بادی می نویسم که روز ها و شب های زیادی را به انتظارش گذراندم از جایی نزدیک به نقطه ی تلاقی آفرینش ازمیان معصو میتی بکر و دست نخورده چقدر اینجا ماندن را دوست دارم وقتی که اردستان به اصل خود بر میگردد سفید سفید یک دست سفید چون همان آردستان وحشی گسیخته ی قدیمی مان بار دیگر شهری که دوست داشتمش و
همان کوچه پس کوچه هایی که آواره ی انسان شدنش می شدم باز گشتی بایدت........! چشمهایم ستاره می چیند و اشک های تلخم ستاره هایی که یتیم ندیدنت شدند..! |
|
2 نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 14:4 توسط ملکه |
|
|
۴ دی درخت کریسمس
کاج هایی پر از کلاغ های غمگین و اردستان کودکانه ام بی حضور مسیح وعده داده شده حس غریبیست جایی میان بودن و نبودنت پا پا نوِِ ِئل مهربانم کاش امشب می رسیدی تا برایت می گفتم که چه اندازه تنهایی من بزرگ است ..........!
....... نقطه سر خط ........
مریم مقدس که بی گناه بار بر داشتی برای ما بخواه که به سوی تو می آییم
|
|
2 نوشته شده در
شنبه سوم دی 1384ساعت 12:57 توسط ملکه |
|
|
این جا من کویر شب های پر ستاره آن جا تو پاریس و ................... این روزها بهتر از همیشه معنای حرفت ر ا حس می کنم و حس حرفت را سکوت بهترین فریاد آواز های خاموش .................... اما کاش می دانستی تمدن زنانه است شعر زنانه است ساقه ی گندم شیشه ی عطر حتی پاریس زنانه است و بیروت با تمامی زخم هایش زنانه است چرا همیشه ی خدا یکپای بساط باید لنگ بزند؟ دلم می خواهد سر م را به روی زانوهایت بگذارم کنار یک آتش داغ صدای ترق ترق هیزم ها و تو با زمزمه از خاطرات شب های پاریسی ات برایم بگویی من برای پرواز هیچ نخواستم کمی عطر گل های شب بو مهربانی چشمهایت کمی بوی سیب زمینی های برشته شده و عطر چای به خدا همین ها کافیست بوی دستان تو بوی نارنج های باران زده ی کنار دریا را به یادم می آورد گریه ام می گیرد می روم تا در آن امام زاده شمعی روشن کنم یک روز ـ دو روز ـ سه روز call و ناگهان صدای تو سلام چشمان قرمز بغض می کنم چشمان قرمز یعنی چه؟ می خندی آخر از بس که گریه می کنی همیشه چشمانت قرمز است من باز هم بد اخلاق می شوم می پرسم راستی تا فصل برف و باد چقدر مانده است؟ تو ناگهان لحنت تغییر می کند و بی خبر از اضطراب لحظه هایم می گویی آی دختر ! باز هم همان سوال ها ی تکراری میان من و تو فاصله ایست به اندازه ی هزاران سال نوری اما با ریزش اولین برف زمستانی فاصله ها فرو خواهد ریخت و من با عطری که بوی مهمانی هایم را میدهد و آن پالتوی مشکی رنگم آمدنت را به انتظار خواهم نشست ولی اگر این زمستان بی چشمان مهربانت بگذرد ! ....................... با اندیشه های تو است که می پیوندم به خدا به زمین به هوا . . . نمی دانم چرا می گویم چرا می نویسم اما تو را تو را من تو را نقطه چین ........................................... |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 17:53 توسط ملکه |
|
|
کمکم کن بال های پروازم تا انتهای سفر پاک بماند
انگار که از قصه های جادو آمده باشی یا از مقدس ترین زمین این کره ی خاکی راه را که گم کرده بودم تو رسیدی باران هم می امد چشمانم هیچ کجا را نمیدید جز آواز یک شبگرد رهگذر دیگر صدایی به گوش نمی رسید من بغض کرده بودم رعد و برق میزد انگار که از آن بالا سرزنشگرانه نگاهم میکردی حضرت خداوند! چه باید بگویم تا باور کنی هنوز هم میشود شب هایی که این دختر ک بی حیا در مقابلت سر سجده فرود آورد... خوابم می آید پلک هایم سنگینی میکند اما می ترسم . می ترسم آن موقع که از خواب بیدار شدم دیگر هیچ کسی نباشد تا از خیابان تاریک کنار پنجره ی اتاقم عبور کند... اما می دانم کسی خواهد آمد باور کن کسی مانده است تا بیاید به این بیندیش آخرین عابر...! التماس می کنم بگذار پرواز را تجربه کنیم من از تنها اوج گرفتن بیم دارم تو می خندی من می دوم و بعد موهایم پریشان می شود در دست باد به من نگاه کن! من باز گشته ام من این جا هستم ..این جا.... عاقبت بر گشتی؟ بله رویا می بینی که بر گشته ام..!! با چشمانی غمگین خیره ات میشوم اما هیچ نمی توانم گفت تو فر یاد می کشی پس کو آن انار های قرمز رنگ کجاست غروب هایی که می گفتی با بوی غم و انار در هم می آمیزد صبر کن هیام! صبر داشته باش برایت یک قهوه ی داغ بیا ورم نه نه نه نه نه!
ستاره ای سقوط می کند پرنده ای زمزمه می کند و تو زبان پرندگان را خوب می دانی پاک و بی ریا می خندی امشب بهترین سر نوشت رقم خواهد خورد دلتنگی هایت را بسپار به دست باد تردید هایت را ترس هایت را هم.....
نوشته شده توسط رویا با چشمانی منتظر به فصل برف و باد
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 10:39 توسط ملکه |
|
|
شهر حال و هوای دیگری می گیرد غروب های حزن انگیز با صدای الله اکبر مسجد جامع در هم می آمیزد و بعد بوی داغ نان یا نان داغ راستی هیام از همان نان کنجدی هایی که دوست داشتی هنوزهم پدر ازهمان ها برای افطار تهیه میکند و بعد با بوی برشته شده ی نان وارد خانه می شود و پدر بزرگ یادم رفته بود برایت بگویم از وقتی مادر بزرگ رفته است پدر بزرگ هم عصایش را شکسته. آخر خیلی وقت است که دیگر مراقب خودش نیست یادت هست آن آش حلیم های نذری را؟ یادت هست چقدر شلوغ می شد و آخر کار هم برای خودمان هیچی از آن آش باقی نمی ماند... . هیام حالا این جا و بوی کاهگل نم کشیده....... کمی هم داغ نان که اضافه اش کنی و از همان بوی انار های قرمزرنگ با هیمه هایی که غروب ها می سوزانند آخ که نمی دانی وقتی از این شهر دورم چقدر دلم برای بازگشت و برای همه چیز هایی که گفتم پر پر می زند وقتی از این شهر دورم تمام دقایقم با بغضی فرو خورده سپری میشود مخصوصاً روزه هم باشی بعد موقع اذان که میشود چشمهایت دنبال نان کنجدی میگردد اما به جز یک قطره اشک که از گوشه پلک هایت پایین می آید هیچ چیز دیگر را نمی یابی... هیام حالا برایت از چه بگویم؟ از دوری و دوری و دوری.......؟ یا از بی رنگی آدم های آن خیابان بی انتها....! اخ که چقدر برای شهر بین راهی خودمان دل تنگ شده بودم... یادش به خیر باد تمام سحر ها و افطار هایی که می گذراندیم مادر بزرگ هم کنار مان بود.. اما امشب سفره افطار بدون حضور او بد جور خالی بود... و پدر بزرگ تنها پای بساط سماور نشسته بود مسیر نگاهش را که می گرفتی به قاب عکس مادر بزرگ ختم میشد. آخرهای اذان که رسید دیگه گریه امانش نداد با صدای بریده بریده و هق هق زنان گفت خدا بیامرزدت بی بی........ کاش بودی و می دیدی چقدر بی تو.......! |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 13:12 توسط ملکه |
|
|
این جا کوفه بود کوفه این جا بود و علی تنها با یک کاسه شیر و مظلومیت نگاه ا و.......... علی را شمشیر می زدنددر عمق تاریکی قلب هایشان صدای ناله از شبهای کوفه به گوش میرسد
علی آرام می گیرد و حالا تاریخ است که تکرار میشود این جا کوفه و علی |
|
2 نوشته شده در
شنبه سی ام مهر 1384ساعت 19:23 توسط ملکه |
|
|
غروب ها غروب های غریب
عشاق اهسته در میان گندمزار قدم بر میدارند دختران موهای خویش را می بافند مردان پشت دخل ها پول هایشان را می شمارند مردم شهر با کنجکاوی آخرین خبر ها را در روز نامه ها می خوانند کودکان دست های کوچکشان را مشت می کنند و به خوابی ژرف و عمیق فرو می روند مردم شهر.. کودکان عشاق همه بر حسب توان خویش راهی آبرومند و مشخص را در پیش گرفته اند اما من؟ چرا من نیز غروب های غریب خویش را دارم من نیز جدای از روح زمانه نیستم و در متن آن است که معنا می یابم. می خوابم بر می خیزم در درون خویش به رقص در می آیم خدا را می ستایم رشته ی غم ها را به هم می بافم و شعری می شود به ماه خیره میشوم ............و میروم.......... مهم نیست به کجا میروم زیرا مقصدم را در کوله بارم گذاشته ام و با خود به همه جا می برم... باید داستانی بگویمت شب از نیمه گذشته است... مرنجان مرا شعری میسرایم از مهجوری و مشتاقی آن گونه که تو دوست می داری تمام سر گذشت عاشقی ام این دو حرف است تو و این غروب غریب علف زار بر گرفته از هرمان هسه |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 21:46 توسط ملکه |
|
|
بوی انار دلم تنگ میشود برای باز گشتن برای خواندن برای بوییدن انار های کوچه باغ های کودکی ام امسال هنوز تصمیمی نگرفته ایم تا رب انار درست کنیم! و من پشت درهای بسته اتاق مادر بزرگ دنبال طعم تلخ پوست انار میگردم و کنار آن باغ پدر بزرگ برای گریستن چشمهایش میسوخت یکی نیست به من جواب بدهد؟ بوی رب انار تمام شهر پیچیده است من دلم بوی انار می خواهد
مادر بزرگ چرا امسال رب انار نداریم؟ چرا هیچ کس جوابم را نمیدهد... گریه می کنی گریه میکنم بعد می دویم تا زندگی کردن را بیاموزیم و مسابقه می دهیم ببینم کی میتونه سبدش را پر تر بکنه... من تو و دخترک هابا آن دامن های گشادشان یکی دوتا سه تا... و آخر این مسابقه ی انار چینی ما هم برنده ای نداشت که نداشت چقدر مرغ و خروس چقدر بوی سوختن چوب بوی دود چقدر گوسفندهای کوچک و معصوم ظرف های بزرگ شیر روغن. کره... و ماست های شیرین محلی چقدر چیز هایی که برایم مقدس ترین بود کوچه باغ های خاکی با صدای کشیده شدن صندل هایم روی زمین و دزدانه خندیدن هایمان ......... چقدر بوی اردستان حالا چه کنم با این همه دوری؟ بغض میکنم نگاهم می کنی حالا دیگر انار ها هم از آن سوی نرده های چوبی گریستن را یاد گرفته اند ایا درکدامین باران پاییزی دوباره باز گشتم را آذین خواهم بست.. التماس میکنم بگذار نروم ! مرا باز گردان به پاک ترین رویاهای پاییزی ده سالگی ام به آن مدرسه بوی اناری که تمام شهر را مست خود می گردانید حکایت غریبیست در من شمعی روشن کنید حالا دیگر باید بروم ( شهر اوازی نیست که رهگذر به یاد بیاورد بخواند و بعد فراموش کند شهر تقدیس تمام رویاهای بکر و دست نخورده است )
نوشته شده توسط رویای ده ساله شب دوم مهر
............. |
|
2 نوشته شده در
جمعه یکم مهر 1384ساعت 22:18 توسط ملکه |
|
|
باز هم از راه رسید نیمه شعبان را می گویم مثل هر سال حافظم را بر میدارم می روم زیر نورماه غزل بخوانم و همچنان در انتظار او..... با یاد گل نرگس یک غروب تابستان روز جمعه و من با بغضی از جنس اشک های شور همه در حال بدرقه مسافری که به سوی نور روانه بود دیگه گریه امانم نمیده هق هق هق... یک روز دو روز..... و بعد معجزه ای از جانب تو پذیرایم میشوی به همین سادگی صفا و مروه دویدن های متوالی و تو را ندیدن طواف های پی در پی و تو را ندیدن آهای عزیز دل پس کجا ماندی؟ ۱۴ روز فرصت دارم هر لحظه ام می گذرد انتظار وعده ای که در خواب گرفته بودم میدانی تو را وعده ام داده بودند میدانی بی قراری یعنی چه نگاه کن! بی قراری یعنی من . یعنی وجودم قرار این نبود شرط این نبود شرط چشمهایت نبود که نبینمشان آهای عزیز دل پس کجا ماندی؟ و پایان روز چهار دهم جمعه ای غمگین و شب تا صبح هزاران بار دق کردن که آرزویم را اجابت نکردی و با دستان خودت نوازشم نکردی حالا این جا هستم کنار همان پنجره و آن گل قرمز کاش می گفتی از انتهای کدامین کوچه می آیی تا در مقابلت دیوار شوم نوشته شده توسط رویا با یک دنیا حسرت و چشمانی به راه او.. |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 14:8 توسط ملکه |
|
|
بلندتر از تمام خوبی های دنیا. دستانم رو به آسمان.. اگر به کسی نگوييد
نمیخواهم باورم کنيد!
|
|
2 نوشته شده در
شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 20:14 توسط ملکه |
|
|
راهبه مریم مقدس که بی گناه بار بر داشتی برای ما بخواه که به سوی تو می آییم دلم می خواهد گیس های تمام د ختران و پسران این شهر را بکشم و بعد با هم برویم تاب بازی کودکانه ی مان را ادامه دهیم چه شده ؟ چه بر سرتان آمده است.... آن چه من شنیدم کلمات جاهلانی بود که چون شلاق بر سر و رویم فرود می امد مردم یک شهر مرا ناسزا گفتند شهری که دوستش داشتم و مردمی که بار ها و بارها برایشان گریسته بودم دل تنگشان شده بودم و برای تک به تک آن ها از روی صداقت دست تکان داده بودم اما مهم نیست من باز گشته ام همیشه باز گشته ام مرا تائید کنید یا انکار مرا بشنوید یا نه مرا دنبال کنید یا نه هیچ وقت خدا حافظی همیشگی نبوده ام باز گشته ام به این پناهگاه رویاهای باران خورده ام این شهر دوست داشتنی ام همیشه ...... حالا چادرم را بر سر می کنم میروم تا بدوم در میان آتشکد ه ها ی خاموش این شهر و بعد موهایم پریشان شود در باد و گونه هایم داغ قرمزی آتش های خاموش راستی چقدر چادر به قامتت می آید........... روزی راهبه ای بودم در معبدی و فرشته های حضرت خداوند که مرا و اردستان مرا محافظت می کردند اما اینک.... آه ... چه بر سرمان دارد می آید....؟ |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 16:27 توسط ملکه |
|
|
ما میتوانیم کودکی را که از تاریکی می ترسد حفاظت کنیم فاجعه آن زمانیست که انسان از نور بترسد یکی از کار هایی که خود را در اغوش آن افکندم کتاب بود ..خواندن خواندن و خواندن...... و مدت هاست هر چه که بیشتر مینوشم تشنه تر می شوم اگر دلتان خواست بعد از روز مره گی ها و تمام دویدن هایتان به این کتاب ها سری بزنید یادتان باشد فاجعه آن زمانیست که انسان از نور بترسد .. ۱ـ کیمیاگر نویسنده : پائولو کوئلیو ترجمه :آرش حجازی تحقق بخشیدن به افسانه شخصی یگانه وظیفه ی ادمیان است. همه چز تنها یک چیز است و هنگامی که آرزوی چیزی را داری سراسر کیهان همدست میشود تا بتوانی این ارزو را تحقق بخشی. ۲ـ رساله ای در باره عشق عطیه برتر نویسنده : پائولو کوئلیو ترجمه : آرش حجازی سه چیز می ماند ایمان .امید. عشق اما عشق برترین ان هاست ۳ـ دوستی صمیمانه با خدا نویسنده :جوی داو سون ترجمه:ایلیایی ( مقدس باشید زیرا من خدای شما قدوس هستم ! ) ۴ـ شازده کوچولو نویسنده: انتوان دوسن تگزو پری ترجمه:احمد شاملو روباه گفت: ادم فقط از چیزهایی که اهلی میکند می تواند سر در ا ورد. ادم ها دیگر برای سر در اوردن از چیز ها وقت ندارند.همه چیز را همین جور اماده ار دکان ها می خرند.اما چون دکانی نیستکه دوست معامله کند ادم ها مانده اند بی دوست... تو اگر دوست می خواهی خب منو اهلی کن! روباه گفت:ادم ها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید فراموش کنی.تا زنده ای نسبت به انی که اهلی کرده ای مسئولی. ۵ـ ملا صدرا فیلسوف و متفکر بزرگ اسلامی نویسنده:هانری کوربن ترجمه:ذبیح ا.لله منصوری. نگاه کویری.... من از اردستان حرف میزنم با آن خیابان های خلوتش و آن قدمت مقدسش اردستان مثل قدیمش نیست به خداوندی خدا نیست نه رستمی مانده است نه سهرابی نه فرامرزی حالا میروم کنار قنات ار ونه زار زار اشک میریزم بعد تمام پله های متروک آن قنات دو طبقه را با سر عتی سر سام آور میدوم آن چنان که قلبم به شماره بیفتد شاهنامه باز میکنم به نیت تمام اسطوره های قدیمی..... کاش بودی کاوه اهنگر کاش بودی و میدیدی که ارگ دستانت....وای.... این اردستان فلسفه دارد اما اردستان بی فلسفه زیبا تر است دلم دیگر تاب ویرانی ندارد دستی بکش به روی همه ی جنازه های پوسیده موافقی ؟ برویم لباس بخریم ؟ آخر می خواهیم نو شدنمان را جشن بگیریم ملکه رویا.... |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 18:24 توسط ملکه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 |
| پیوندها |
|
RSS
|